0
اینجا، بغض یک ملت روایت می‌شود؛

آخرین سلام…

  • کد خبر : 21113
  • 14 تیر 1405 - 17:08
آخرین سلام…
ایران امشب بیدار است؛ کشوری که انگار خواب را از یاد برده است. خیابان‌ها آرام‌اند، اما این آرامش، سکوت پیش از طوفان اشک‌هاست. از همین امشب، دل‌ها راهی شده‌اند؛ راهی مصلایی که قرار است آخرین آغوش یک ملت برای پدری باشد که سال‌ها سایه‌اش بر سر این سرزمین گسترده بود.

به گزارش پایگاه خبری خط شمال،سحر که از راه برسد، درهای مصلی به روی مردمی باز می‌شود که نه برای یک مراسم، بلکه برای وداع با بخشی از زندگی‌شان آمده‌اند. از پیرمردی که عصا به دست، سال‌های جوانی‌اش را با نام انقلاب گذرانده تا کودکی که هنوز معنای کامل فقدان را نمی‌داند اما اشک‌های مادرش را می‌فهمد؛ همه در یک مسیر قدم خواهند گذاشت.

فردا، ایران فقط یک کشور نیست؛ خانواده‌ای است که داغدار پدر شده است

زنان، زیر لب مرثیه می‌خوانند. مردانی که سال‌ها کوه استواری بوده‌اند، بی‌صدا اشک می‌ریزند. جوانان، پرچم‌ها را در دست گرفته‌اند و کودکان، دست در دست پدر و مادر، روایت بزرگ‌ترین بدرقه تاریخ نسل خود را خواهند دید. قلب‌ها تندتر از همیشه می‌تپد و زخم فراق، دوباره مثل همان روز نخست سر باز می‌کند.

باورش سخت است؛ هنوز هم خیلی‌ها ناخودآگاه می‌گویند «بابا برمی‌گردد…» اما حقیقت، سنگین‌تر از آن است که بتوان از آن گریخت. فردا، میلیون‌ها نفر می‌آیند تا باور کنند که دیگر صدای آشنای او را نخواهند شنید و نگاه نافذش را نخواهند دید.

در همین حال، تهران خود را برای میزبانی از این حماسه آماده کرده است. از نخستین ساعات بامداد، خیابان‌ها میزبان سیل جمعیتی خواهند بود که از دورترین شهرها آمده‌اند. صدها خبرنگار و عکاس خارجی نیز آمده‌اند تا صحنه‌ای را ثبت کنند که شاید در هیچ قاب رسانه‌ای، عمق احساساتش قابل روایت نباشد؛ صحنه وداع ملتی که پدر خود را تا آخرین منزل بدرقه می‌کند.

بابای ما دیگر نیست

دختر ایران زمین که راهی تهران شده تا در آیین تشییع پدر حضور داشته باشد، در گفتگو با خبرنگار بلاغ می‌گوید: از دیشب نخوابیده‌ام. هر بار چشم‌هایم را بستم، فکر کردم شاید همه این‌ها یک خواب باشد؛ شاید صبح که بیدار شوم، دوباره خبرها را ببینم و بگویند اشتباه شد اما هر بار که اشک روی صورتم می‌ریزد، می‌فهمم حقیقت دارد. بابای ما دیگر نیست.

وی ادامه می‌دهد: من هیچ‌وقت فرصت نداشتم از نزدیک با ایشان صحبت کنم، اما همیشه حس می‌کردم پدری دارم که نگران همه ماست. هر وقت سختی پیش می‌آمد، وقتی دشمن تهدید می‌کرد یا مردم دل‌شکسته بودند، حرف‌هایش آراممان می‌کرد. حالا نمی‌دانم بعد از این، وقتی دلم گرفت، باید به کدام صدا پناه ببرم.

این دختر ایران توضیح داد: امروز مادرم گفت لباس مشکی آماده کن، فردا می‌رویم بدرقه بابا. همین یک جمله، تمام وجودم را شکست. مگر می‌شود آدم پدرش را بدرقه کند و بعد به خانه برگردد؟ مگر می‌شود باور کرد دیگر انتظار دیدنش را نکشی؟

او ادامه می‌دهد: از شهرمان ساعت‌ها راه تا آنجاست. قطعاٌ مادرم تمام مسیر قرآن می‌خواند و گریه می‌کرد. پدرم که همیشه محکم بود، هیچ‌وقت اشک‌هایش را این‌طور ندیده بودم.

این دختر ایران گفت: من فقط برای تشییع نمی‌آیم. آمده‌ام بگویم بابا، اگرچه دیگر میان ما نیستی، اما ما هنوز فرزندانت هستیم. آمده‌ام بگویم دستت را نمی‌توانم ببوسم، اما راهت را فراموش نمی‌کنم. آمده‌ام بگویم دلم هنوز باور نکرده که باید با تو خداحافظی کنم.

او عنوان کرد که وقتی تابوتت از میان مردم عبور کند، شاید دیگر نتوانم خودم را نگه دارم. شاید فقط فریاد بزنم «بابا…»؛ همان کلمه‌ای که این روزها میلیون‌ها ایرانی زیر لب تکرار می‌کنند. فردا همه ما یتیم‌تر از همیشه‌ایم، اما آمده‌ایم تا آخرین بار، با تمام اشک‌هایمان، تو را تا خانه بدرقه کنیم.

این دختر ایران که اشک‌هایش مجال ادامه سخن را نمی‌دهد. صورتش را با گوشه چادر پاک می‌کند و نگاهش را به افق می‌دوزد؛ همان افقی که فردا، خورشیدش بر یکی از اندوهناک‌ترین روزهای تاریخ این سرزمین طلوع خواهد کرد.

قلب‌هایی که برای آخرین دیدار می‌تپند

ساعت‌ها مانده به آغاز مراسم، خانواده‌هایی که از شهرهای دور آمده‌اند، جوانانی که پرچم‌ها را بر دوش انداخته‌اند، مادرانی که کودکانشان را در آغوش گرفته‌اند و پیرمردانی که با گام‌های آرام اما اراده‌ای استوار راه می‌روند، همه مقصدی مشترک دارند؛ وداعی که شاید هیچ ایرانی آرزو نمی‌کرد روزی فرا برسد.

اشک‌ها فقط از سر اندوه نخواهد بود؛ اشک‌هایی است که سال‌ها خاطره، دلبستگی و احساس را با خود حمل می‌کند. هر کس روایتی برای گفتن دارد؛ یکی از روزی می‌گوید که با شنیدن سخنان او امید گرفته بود، دیگری از لحظه‌ای که در سخت‌ترین روزهای زندگی، کلامش مرهم دلش شده بود. اینجا، میلیون‌ها روایت در کنار هم، یک روایت بزرگ‌تر را می‌سازند؛ روایت ملتی که برای بدرقه کسی آمده است که او را نه صرفاً یک مسئول، بلکه پناهگاه دل‌های خود می‌دانست.

خورشید که طلوع کند، تهران دیگر فقط پایتخت ایران نخواهد بود؛ قلب تپنده ملتی خواهد شد که از هر قوم، زبان و استان، شانه‌به‌شانه یکدیگر ایستاده‌اند. در میان این دریای انسان، تفاوتی میان پیر و جوان، زن و مرد، کودک و سالمند دیده نمی‌شود؛ همه زیر یک پرچم و با یک بغض مشترک گرد هم آمده‌اند. شاید سال‌ها بعد، عکس‌های این روز در کتاب‌های تاریخ ثبت شود، اما هیچ تصویری نمی‌تواند سنگینی اشک مادری را که زیر لب دعا می‌خواند یا سکوت جوانی را که تنها به تابوت چشم دوخته است، آن‌گونه که باید روایت کند.

و امروز، وقتی پیکر رهبرِ شهید در میان امواج انسان‌ها آرام‌آرام به سوی خانه ابدی بدرقه شود، ایران تنها یک مراسم را پشت سر نخواهد گذاشت؛ امروز، تاریخ، یکی از پرشکوه‌ترین و اندوه‌بارترین فصل‌های خود را ورق خواهد زد؛ فصلی که در آن، یک ملت با چشمانی اشکبار، پدر خویش را تا آخرین منزل همراهی می‌کند.

لینک کوتاه : https://khateshomal.ir/?p=21113

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.