به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «خط شمال» بهناز مقدس در یادداشتی نوشت: در این ازدحام، کسی از مردم عراق نمیپرسد او اهل کدام شهر یا کدام سرزمین بود. سؤال دیگری در میان است؛ این مرد چگونه توانست در حافظه مردم عراق، جای یک «رهبر» را با تصویر یک «پدر» تغییر دهد.
پاسخ را باید نه در مراسم امروز، بلکه در سالهای گذشته جستوجو کرد؛ در روزهایی که تهدید، مرز نمیشناخت و امنیت، کالایی کمیاب شده بود. آن روزها، بسیاری از عراقیها نام او را در کنار آرامش شهرهایشان شنیدند؛ در کنار دفاع از حرمهایی که برایشان تنها یک بنای تاریخی نبود، بلکه هویت و ایمانشان بود. محبوبیت، یکشبه متولد نمیشود؛ حاصل سالها حضور در لحظههایی است که ملتها فراموششان نمیکنند.
به همین دلیل است که امروز نجف، شبیه یک آیین رسمی نیست. اینجا بیشتر به دیدار فرزندان با پدری میماند که برای بدرقهاش آمدهاند. اشکهایی که بر گونهها جاری است، زبان مشترک مردمانی است که شاید هیچگاه او را از نزدیک ندیده باشند، اما اثر حضورش را در زندگی خود احساس کردهاند.
میگویند کربلا سرزمین «وفا» است؛ اما وفاداری فقط در میدان نبرد معنا پیدا نمیکند. گاهی وفاداری، سالها بعد، در میان انبوه جمعیتی معنا میشود که برای بدرقه کسی گرد هم آمدهاند. نجف امروز، روایت وفاداری است؛ وفاداری مردمی که میخواهند بگویند خوبیها از حافظه ملتها پاک نمیشود.
این جمعیت میلیونی، بیش از آنکه یک پیام سیاسی داشته باشد، حامل یک حقیقت انسانی است؛ انسانها کسانی را به خاطر میسپارند که در روزهای سخت کنارشان ایستادهاند. تاریخ، بارها قدرتها را فراموش کرده، اما هرگز پناهها را فراموش نکرده است.
شاید به همین دلیل، تصاویر این روزها بیش از هر چیز، نگاهها را ثبت میکنند؛ نگاه پیرمردی که آرام زیر لب دعا میخواند، مادری که کودک خود را بر دوش گرفته تا این وداع را ببیند، جوانی که پرچم عراق را در یک دست و تصویر رهبر شهید را در دست دیگر گرفته است. این قابها را نمیتوان با تحلیلهای سیاسی توضیح داد؛ اینها زبان احساساند.
راه نجف تا کربلا همیشه یک مسیر جغرافیایی نبوده است. این جاده، امتداد یک اندیشه است؛ اندیشهای که میگوید اگر کسی برای حقیقت زندگی کند، پس از رفتنش نیز تنها نمیماند. میلیونها قدمی که امروز در این مسیر برداشته میشود، گواه همین معناست.
دوستداشتنیترین انسانها الزاماً مشهورترینها نیستند؛ آنهایی هستند که بیآنکه مطالبهای داشته باشند، در حافظه مردم خانه میکنند. رهبر شهید، امروز نه با عنوانها، بلکه با همین سرمایه بدرقه میشود؛ سرمایهای که هیچ قدرتی قادر به ساختن یا مصادره کردنش نیست؛ «محبت»
و شاید راز نجف نیز همین باشد؛ شهری که قرنها پیش، پناه عدالت شد، امروز نیز پناه خاطره مردی شده است که مردم، پیش از آنکه او را رهبر بنامند، «پدر» صدایش میزدند. از همینجاست که قرارِ بیقراریهای کربلا آغاز میشود؛ نه از میان پرچمها و شعارها، بلکه از دلهایی که هنوز باور ندارند این وداع، آخرین دیدار است.
از قاب تلویزیون، امروز مردم نجف و کربلا را دیدم؛ کودکانی که قاب عکس پدرمان را در آغوش داشتند و مردانی که زیر تابوت پدر، قامت خم کرده بودند؛ زنانی که با اشک، مسیر وداع را آبپاشی میکردند و پیرمردانی که دست بر سینه، بیصدا فقط نگاه میکردند. انگار نه یک شهر، که تمام تاریخ به سوگ نشسته بود. نجف، بوی غربت میداد و کربلا، بوی عاشورا.
میان آن همه اشک، یک حقیقت بیش از همه دیده میشد؛ پدری که مرزها نتوانسته بودند او را از دلهای امت جدا کنند. امروز قاب تلویزیون، فقط تصویر یک تشییع را نشان نمیداد؛ روایت دلدادگی مردمی بود که پدرشان را بدرقه میکردند و با هر «لبیک یا حسین»، عهدی دوباره برای ادامه راه او بستند.

